داستانهای یه جوری هایی واقعی

داستان شماره هفت

"چند عدد هلوی سالم"

 

ساعت ده و نیم شب بود اما مغازه هنوز شلوغ بود

 

با خودش گفت:

 

اه هر وقت کار داریم اینجوری میشه ها.گه به این زندگی سگی که من دارم.اگه بابام معتاد نشده بود اگه مامانم نرفته بود شوهر کنه اگه...

 

صدای دورگه منصور خان اونو به خودش آورد

 

- هوی ی ی.گوساله بازم که رفتی تو فکر.شد یه کاری ما به تو بگیم نری سه روز دیگه بیای؟

 

بلند گفت:

 

آخه آقا پلاستیک بزرگا گیر کرده.زیره.باید دو کیلویی ها رو در بیارم تا بتونم اونا رو بیارم بیرون وگرنه همه اش پاره میشه

 

- جون بکن هر غلطی میکنی مردم معطلن

 

منصور خان بعد از این رو به خانوم جوون و بسیار خوشکلی که ایستاده بود کرد و گفت:

 

- ببخشید خانوم مهندس معذرت میخوام.میخواین بذارین همه میوه هاتونو پلاستیک بزرگ که آورد پلاستیک کنه براتون بیاره در خونه

 

خانومه با یه عشوه ای جواب داد:

 

- نه دیگه زحمت نم یدم یه دو دقیقه می ایستم

 

...

 

دوباره با خودش فکر کرد:

 

اگه یه درصد هم ممکن بود منصور خان بهش اجازه بده که زودتر بره.سر این پلاستیکها دیگه محاله بذاره بره.شش سال بود شاگرد اینجا بود از هفت سالگی.دیگه منصورخان رو مث کف دستش میشناخت.

 

...

 

- بفرما منصور خان

 

- به به آقا زحمت کشیدن پلاستیک آوردن.خسته نشی یه وقت!!!

 

علیرضا با لبخندی گقت:نه خسته نشدم

 

- نیشتو ببند کره خر! سه روزه رفتی واسه چهار تا پلاستیک حالا هم وایسادی بر و بر منو نیگا میکنی و ترتر میکنی.زود باش میوه های خانوم رو بذار تو کیسه.بدو

 

تا اومد بره دوباره منصور خان داد زد:

 

- نه نمی خواد وایسا بینم میری میوه های مردم رو میریزی رو زمین.

 

تو گمشو برو میوه ها رو دستچین کن...حسین بدو بیا این میوه ها رو بکن تو کیسه

 

...

 

رفت به سمت میوه های صندوقهایی که باید برای فردا آماده می کرد.صندوقهایی که میوه های گندیده و یه کم مورد دارش رو جمع میکنن و به قیمت پایین تر می فروشن و بعضی هاشو هم که دور میریزن

 

همینطور که میخواست صندوق اولی رو برداره نگاهش به گوشه خیابون افتاد و اونو دید که توی تاریکی در حالی که چادر مشکیشو محکم به خودش پیچیده

 

...

 

دستهاشو ها کرد و صندوق ها رو گذاشت پایین

 

با خودش فکر کرد:

 

بیچاره پیره زن کاش میتونستم یه جوری کمکش کنم.اما چه جوری؟من که پولی ندارم

 

- آخه منصور خان حقوق اونو میداد به عمه اش که سرپرستش بود- پس چیکار کنم

 

یه فکری به سرش زد.ایستاد و منصور خانو نیگا کرد و مطمئن شد که حواسش نیست

 

به سرعت به طرف پیرزنه دوید و وقتی رسید به نبش خیابون پرید پشت دیوار و رو به پیرزنه گفت:

 

سلام ننه

 

 پیرزنه که از دیدن اون شوکه شده بود با حالتی ترسان گفت:

 

علیک سلام چیه؟

 

ببین ننه من میخوام یه کمکت کنم.اون صندوق قرمزه رو میبینی.من توی اون یه چندتا هلوی تازه و رسیده میریزم و بعد له شده ها رو میریزم روش.شما اینجا بشین وقتی ما مغازه رو بستیم برو ورشون دار

 

بعد تند دوید و رفت.

 

...

 

 ته دلش غوغایی بود.خیلی خوشحال بود که میتونست به اون پیرزنه کمک کنه.داشت با دقت چندتا هلوی درشت رو داخل صندوق کنار له شده ها میذاشت که سوزش شدیدی رو توی کمرش احساس کرد در حدی که از فشار اون به زمین خورد

 

- کره خر پدر سگ! بی پدر و مادر حالا دیگه از من دزدی میکنی؟

 

گوساله عوضی.شیش سال نون و نمکمنو خوردی و حالا ...

 

شدت ضربه های منصو رخان باعث شده بود تمام سر و صورتش خونی بشه

 

از بین دست و پای بچه ها که داشتن اونو از دست منصور خان نجات میدادن چیزی رو دید که قلبش کنده شد

 

پیرزنه داشت آروم آروم میرفت...اونم با دست خالی.....

 

10/701389

 

شیراز

+ پیامک ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٠
comment نظرات ()

 

سلام به همه دوستان قدیمی

میتونین منو اینجا پیدا کنین

http://www.shirazefarda.com

راستی لطفا توی صفحاتتون لینک منو تغییر بدین با این اسم

شیراز فردا

بزرگترین سامانه تبلیغاتی- اجتماعی شهر شیراز

+ پیامک ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

یه تولد دو منظوره

خسته بود

سه روز کوهنوردی،حسابی خسته اش کرده بود

انقدر خسته بود که حتی قید دوش گرفتن رو هم زد

کوله پشتیشو با بی حوصلگی خالیکرد روزمین و لوازم رو برانداز کرد و بعد رفت افتاد تو تخت...

داشت چرتش میبرد که یادش افتاد به موبایلش

به زور از جاش بلند شد و شارژر رو پیدا کرد و زد به برق و گوشی رو زد بهش و خوابید

صبح ساعت 8 گوشی اتوماتیک روشن شد.اخه یادش رفته بود تنظیماتش رو دیس ایبل کنه

صدای زنگ مسیج پشت سر هم میومد

اول خواست بی خیال بشه ولی تعداد مسیج ها و صدای زنگشون باعث شد بد خواب بشه

بلند شد و با بی حوصلهگی رفت به سمت موبایل و بعد دوباره اومد افتاد تو تخت

مسیج اول از مهرداد بود پسر خاله اش

وای...

تازه یادش اومد که تولدشه

مسیجها همه مال دیروز عصر بودند که گوشیش خاموش شده بود

با خوشحالی نشست لب تخت و جاب تشکر امیزی برای پسر  خاله فرستاد

تک تک مسیجها رو خوند و جالبه که با خوندن هر کدومشون حال خوبی بهش دست میداد ...

یهویی مسیج آخری رو دید

استاد ولی افغ...

نوشته بود تولدت مبارک با یه شکلک هم اخرش

بی تفاوت دیلیت کرد مسیج رو

یکی دیگه هم بود

اینم همون بود و اینو هم دیلیت کرد

با وجودی که چند تا مسیج دیگه بود که هنوز نخونده بود فقط یه نیگاه سر سری به لیست مسیج ها انداخت تا ببینه دیگه از اون مسیجی هست یا نه

نبود

موبایل رو پرتاب کرد به یهگوشه و بلند شد خیلی ارام مثل همیشه یه ک ورزش کرد و ریشش رو تراشید و دوش گرفت...

*********

به دفتر که رسید سریع رفت سراغ اینترنت و وبلاگش

دقیقا یه سال پیش بود که اون داستان رو نوشته بود

یه بار با دقت خوندش و تک تک اتفاقات اون روز و اون شب تو ذهنش تداعی شد

*********

عجب دنیاییه

پارسال چشم به راهش بود و امسال اونقدر براش بی تفاوت که مسیجش رو دیلیت کرد

پارسال دوست داشت همه نباشن و اون باشه و امسال دلش میخواد هیچکس نباشه

پارسال چشم به راه اومدنش بود و یه پیامک از او و حتی حاضر بود به خاطرش خراب کنه همه چیزو

امسال که خراب کرده همه چیز رو دیگه اونو هم نمی خواد

یادش افتاد به یه مسیج

"گاهی گمان نمی کنی و میشود

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

گاهی گدای گایی و بخت یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود"

*********

خیلی فکر ها به ذهنش رسید

خیلی چیزها رو از خدا میخواست

اما آخرین چیزی که به خاطرش رسید باز هم یک مسیج بود

"ما به این دنیا آمده ایم تا با عشق ورزیدن قیمت پیدا کنیم

نه اینکه به هر قیمتی عشق بورزیم..."

*********

داشت چشماشو میبست تا داستان تموم بشه که بازهم یادش افتاد به یه مسیج

"وای باران بارن

شیشه پنجره را باران شست

از دل ما امــــــا

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟  "

چشمش رو رو هم گذاشت

چه کسی این نقش عجین شده را از دلش خواهد شست؟

جز خود آنکه روزی نقش زده بود...

*********


یادش اومد که باید یه تغییراتی تو دکوراسیون اتاقش بده

یعنی باید یه چیزهایی رو برداره

میخواست داستان رو ببنده

خیلی فکر کرد

یادش اومد به یه شعر

"شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی

هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است"

*********

حس میکرد یه آدم جدید داره از تو وجودش متولد میشه

کار دنیا براش جالب بود

یه روز یه تولد با دونفر

یه روز یه نفر با دوتا تولد

تولد خود جدیدش رو به خودش تبریک گفت

تولد اونی که دیگه حاضر نیست به هر قیمتی عشق بورزه

به هر قیمتی دوست بداره

و عشق و دوست داشتن رو گدایی کنه...

*********

عجب رسمیه

رسم زمونه

میرن آدما

از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه

16ر3ر1390

+ پیامک ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٦
comment نظرات ()

داستان شماره شش "یکی بود و یکی نه بود"

"یکی بود و یکی نه بود"

یه روز یه دختری بود

نه ببخشید یه پسری بود

بذار یه کم فکر کنم......

آها همون اول درست گفته بودم اول یه دختری بود متولد 1/1/ ..13 بود

بعد یه پسری بود

پسره رو حتماً میتونید حدس بزنید که متولد کی بود؟نه نمی تونید؟

خب بعد از دختره بود دیگه. چه میدونم یه روز  از یه ماه بود شاید

بماند...

یه روز یه پسری بود

نه ببخشید یه دختری بود

بذار یه کم فکر کنم .......

آها باز هم همون اولی درست بود اول یه پسری بود توی خونه اش پشت میز کامپیوترش نشسته بود

بعد یه دختری بود که ....

نه گمون کنم دوتا دختر بودن

چه میدونم...(داستان رو در ادامه مطلب دنبال کنید)

ادامه مطلب
+ پیامک ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۳۱
comment نظرات ()

اون شب لعنتی

جمعه بود

با هم رفته بودن بیرون و طبق معمول بحث همیشگی

بریم ؟

نه

چرا ؟  

همینجا که خوبه!!!

ببین یه سوال تو کلا با رفتنمون مخالفی یا الان شرایطش نیست

خوب معلومه که الان شرایط جور نیست...

شنبه بود

پیش از ظهر

الوو سلام

چطوری؟

خوبم.تو چطوری؟

من خوب نیستم خیلی دلم واسه ات تنگه.میای بریم

نه نمیشه  

آخه روحیه هردومون خرابه

نه کار دارم کلاس دارم بعد از کلاس میخوام با  بابام برم کابینت بخرمواسه خونه

تا چند طول میکشه کارات؟

تا هشت و نه

باشه من دارم میرم اونجا،تو هم بعد از کارات بیا و بگو دارم میرم باغ الهام مهمونی.مهمونی های الهام هم که تا یک و دو طول میکشه 

نه نمیشه

اوکی حالا باز بهش فکر کن

نه نمیشه

باشه خداحافظ اما بهش فکر کن.


شنبه بود

عصر ساعت 4

الو...

ال. سلام

الو سلام چیه ؟چرا گریه میکنی؟ چیزی شده؟تقصیر منه؟

نه بابا از کارم خسته ام از شرایط خسته ام

میای بریم؟بیام دنبالت؟کجایی الان

نه بابا کلاس دارم

ببین با این وضع روحیت کلاس رو بی خیال شو

نه نمیشه

باشه پس شب منتظرتم

نمیام

به خدا اینبار رو به خاطر خودت میگم.یادت نیست میگفتی که من بهت آرامش میدم.الان مگه نیاز به آرامش نداری؟؟؟

دارم اما نمی یام

 

شنبه بود

شب ساعت یازده

الو..

الو سلام کجایی؟

خونه

ببین من اینجام خیلی هم تنهام تورو خدا فردا صبح رو دوساعت مرخصی بگیر و بیا اینجا ببینمت

نه نمیشه کار دارم

ببین به خدا اینبار واسهخودم میگم و خودت.تو بیا و بعد هم با روحیه خوب برو سر کارت

نه نمیشه

حالا فکراتو بکن

میخوام بخوابم

باشه برو اما فکر کن بهش من صبح زود زنگ میزنم

بای

شنبه بود نه ببخشید یکشنبه بود

ساعت یک ونیم صبح 

خوابش نمی برد کلافه بود و مث بچه کنکوری ها استرس داشت 

بیش از هزار بار با هم بوده اند اما این بار ...

ساعت ها آرام آرام و یواش و یواش و ذره ذره میگذشتند...

هر یک ساعت یکبار یه مسیج براش میفرستاد  میدونست موبایلش خاموشه اما میفرستاد تا صبح که بیدار میشه بفهمه دیشب تو دلش چه غوغایی بوده

.

.

.

بلاخره صبح شد

صدای بوق گوشی می آمد اما کسی جواب نمی داد...

توی اوج نا امیدی به خودش وعده میداد :

شاید داره میاد اما میخواد منو سوپرایز کنه

یکشنبه بود

هشت ربع کم صبح

الو...

الو سلام...

دل تو دلش نبود

مث بچه ای که تونسته باشه با غول چراغ جادو حرف بزنه

الو سلام کجایی؟

تو تاکسی

تاکسی چرا؟

ماشین ندارم امروز

انگار که آب سردی بر سرش بریزند

تمام خاطرات این چند ساله که دیشب هم بارها و بارها مرورشون کرده بود

مام لحظاتی که دیشب با یادآوریشون به اوج لذت رسیده بود،حالا  داشت از جلوی چشماش رد میشد...

نمی دونست خاطرات در عرض این چند ساعته تیره و تار شده اند یا اشک چشمهاش نمی ذاره که خاطرات واضح به نظر برسند

یه چیزهایی گقتند و شنیدند و ...

اما هیچ چیز دیگه براش معنا و مفهومی نداشت...

کلا زندگی براش...

واقعا نم یدونست چی بگه؟

آخرین جملاتی که مثل همیشه با خودش تکرار میکرد و به خودش دلداری میداد این بود

 

"شاید نمی دونست چقدر به همدیگه احتیاج

 

داریم وگرنه....." 

 

 

 

+ پیامک ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٥
comment نظرات ()

داستان شماره چهار

- الو بابک سلام

- سلام علی جان چه خبر

- هیچی بابک میخایم  بریم شمال میای؟

- نه بابا کار دارم تازه زنم هم کلاس ملاسهاش مونده رو زمین نمیشه بیایم،شما برید خوش باشید

- ببین بابک قضیه این نیست

-پس چیه

- ساناز الان شماله و من میخوام برم پیشش میخوام تو هم بیای

- ساناز خواهرت ؟مشکلی پیش اومده؟

-نه بابا اون ساناز که نه! ساناز خودم دوست دخترم

-آها خب پس دیگه ما بیایم واسه چی؟

-تو بیا با من بریم خوش میگذره ها سانازه اونجا مکان هم داره ویلای عموشه

- نه داداش تو برو با دوست دخترت خوش باش تازه من که نمی تونم بیام اونجا شاهد ماجرای شما باشم!!!

- مسخره من میگم بیا تو بگو چشم

- ببین سانازه دهنش قرصه؟؟؟

- یعنی چی؟؟؟

- اگه من بخوام با دوست دخترم بیام میشه؟؟؟

- با دوست دخترت دیووونه تو نمی خوای آدم بشی؟؟؟

- ببین من با زنم دعوا دارم و همه هم میدونن شهره خاص و عام شدیم دیگه پس لطفا نصیحت نکن

- باشه

- تو منو میخوای،من هم با دوست دخترم میام.اوکی؟

- اوکی

- پس آماده شو میام دنبالت....... 

+ پیامک ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳٠
comment نظرات ()

داستان شماره سه

از صبح که بیدار شد یه حال و هوای عجیبی داشت

اونروز تولدش بود و او چشم به راه یه تلفن

با خودش میگفت :

یعنی ممکنه اون زنگ بزنه؟؟؟

البته همین دو هفته پیش بود که خودش به او پیشنهاد داده بود یکسال از هم بی خبر باشند ولی خودش که یکبار چند روز پیش قولشو شکونده بود!!!

ممکن بود او هم قولشو بشکونه؟؟؟

نه او کله شق تر از این حرفهاست و البته از حق نباید گذشت که برای حرفش هم ارزش قائله و شاید برای اینکه روی حرف او حرفی نزنه زنگ نزنه!!!

کلافه بود

از یه طرف دیگه یه دیوونه گی خاصی تو وجود او میشناخت که ممکن بود امروز گل کنه و بهش زنگ بزنه

وای این دیوونه گیه همون بود که همیشه ازش متنفر بود حالا ببین کار زمونه رو که امروز عاشق اون دیوونه گیه هست

آیا زنگ میزنه؟؟؟

گوشی رو دائم با خودش اینور و اونور میبره،زنش با هر صدای اس ام اسی میگه کیه؟؟؟ چی نوشته؟؟؟

میترسه که او مسیج بده و زنش هم همونجا باشه اما نه عیبی نداره بزار اون مسیج بده به دردسرش میارزه

...

تا شب جون میکنه و چشم انتظاره اما خبری نمیشه

زنش و مادرش دنبال اینن که براش تولد بگیرن و سوپرایزش کنن اما او باهوش تر از این حرفهاست و دستشونو خونده اما خودشو به کوچه علی چپ زده

شب میشه و همه میان وقتی رفته بود درب رو واسه یکی از مهمونها باز کنه یه 206 سفید رو اون پایین میبینه.

شدت مستیش اونقدره که نمی تونه راننده رو تشخیص بده فقط میفهمه که یه دختره

آیا خودشه؟؟؟

آیابه این زودی ماشینشو عوض کرده؟؟؟

نه بابا اون "اسکروچی " که این میشناسه 206 بخر نیست!!!

دلش میخواد بره پایین اما بهونه ای نداره

نکنه خودش بوده؟؟؟

نمی دونه و داره کلافه میشه

مشروب پشت مشروب و مستی بیش از حدش هم باعث نمی شه یادش بره اونو

خیلی شلوغه و همه دارن میرقصن اما اون روی مبل نشسته و تصویر اون تولد 2 نفره 2 سال پیش رو مجسم میکنه!!!

آرزو میکرد کاش همه اینها نبودن ولی...

 فردا صبحش یه پیام دریافت  کرده بود

بعدش با زنش نشستن و یه آهنگ گوش دادن

اسمش فریاد بود  و خواننده اش

بیژن مرتضوی

کلی هم دوتایی گریه کردن

خودش به خاطر ...

و زنش به خاطر...

+ پیامک ; ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٧
comment نظرات ()

داستان شماره دو

همیشه خیلی خوشحال بود از اینکه چهره اش خیلی از سنش کمتر نشون میداد

اما اون روز قضیه خیلی فرق کرد،اون روز دلش میخواست اینگونه نبود،آخه اگه اینگونه نبود این اتفاق نمی افتاد و اون جملات دردناک رو نمیشنید.

واقعا حس بسیار بدی داشت باورش نمیشد همه اش از خودش میپرسید آخه چرا؟همه اش میگفت خدایا خدایا آخه چرا؟این طفل معصومها چه گناهی مرتکب شده اند؟

******

ساعت 2 بعداز ظهر اوایل خرداد بود و هوا بسیار گرم و تفتیده و دَم کرده؛واسه بهروز اما قضیه فرق میکرد.کولر اتومبیل با چنان قدرتی هوای خنک و مطبوع را به داخل ماشین تزریق میکرد که انگار نه انگار اون بیرون هوا 42 درجه سانتیگراده.موزیک بسیار ملایمی که روح هر شنونده ای رو به سمت آرامش رهنمون میشد با صدای نسبتا بلندی از داخل ماشین به گوش میرسید. بهروز جوان بیست و چهار –پنج ساله چنان راحت وآرام توی صندلی اتومبیل گرانقیمتش فرو رفته بود که انگاری روی کاناپه نشسته و فیلم میبینه.البته مانیتور ماشین فیلم هم نشان میداد اما حواس بهروز به اندام زیبا،تیپ باکلاس و چهره زیباتر دختری بود که در پیاده رو راه میرفت.تقریبا بیست-بیست و یک ساله به نظر میومد و قد بلند بود.

تقریبا 10 دقیقه ای میشد که بهروز او رو دنبال میکرد و طبق پیش بینی ها و تجربه بهروز کم کم وقتش بود که دختره کوتاه بیاد و سوار بشه،البته ظهرهای گرم تابستان از یک نظر واسه دختر بلند کردن خوبه اونم اینه که چون هوا خیلی گرمه دخترها زودتر راه میان با آدم!!!

بهروز پدال گاز رو فشار داد تا به موقع برسه به سر خیابون فرعی که دختره داشت ازش رد میشد تا دقیقا بتونه دختره رو جلوی پنجره ماشین گیر بیاندازه.دختر که از گرما کلافه شده بود آروم ایستاد تا اتومبیل از جلوش رد بشه اما راننده بجای رد شدن ترمز کرد و شیشه را پایین کشید

-         به به خانوم خانوما!!! اجازه بدید راننده جدیدتون رو به خدمت حضور شریف تون معرفی کنم،این شما و این هم" بهروز" (با لحنی مانند گویندگان تبلیغات تلویزیونی)

دختر نگاهی به او انداخت و خیلی جدی گفت:لطفا مزاحم نشید آقای محترم و راه خودشو به سمت عقب اتومبیل کج کرد و از پشت ماشین رد شد و به راه خود ادامه داد

بهروز اما پر رو تر از این حرفها بود،سریعا دنده عقب گرفت و باز کنار خیابونی رو که دختر داشت از پیاده رو اش رد میشد شروع کرد به آروم آروم راندن.

-         ببین خانومی! بابا این تاکسیه! رنگش هم زرده میبینی که،فقط اسمشو اشتباهی گذاشتن هایوندای کوپه! بیا سوار شو

دختره لبخند کوچولویی زد و بهروز سریع خندید و گفت:

-         خندیدی خندیدی دیگه دوست شدیم بیا بالا بیا زود باش،اقلا اگه دلت واسه خودت نمیسوزه واسه اون آرایشهات بسوزه که گرما داره آبشون میکنه.

******

دختر خیلی راحت تر از اون چیزی که بهروز فکر میکرد حاضر شد برای خوردن ناهار به خانه بهروز بره،بعد از ناهار بهروز در این فکر بود که چطور میتونه زمینه  س.ک.س  رو بچینه اما اینبار هم دختره خودش قبل از هر چیز خیلی ریلکس اعلام آمادگی کرد.در تمام مدت مهسا بسیار حرفه ای رفتار کرد و  ا.و.پ.ن  بودن و حرفه ای بودن او برای بهروز با وجودی که دخترهای زیادی رو دیده بود خیلی غیر منتظره بود.

حدود ساعت 5 بود که مهسا از بهروز خواست اونو به خونه برسونه.در حین آماده شدن بودند که مهسا از بهروز پرسید:

-         راستی بچه مایه دار نگفتی چند سالته؟

بهروز همیشه در این مواقع یه حس خوبی داشت چون هیچکس نمی تونست سن واقعی شو حدس بزنه این بود که با خنده ای موذیانه گفت:

-         خودت حدس بزن

-         24 یا 25

بهروز خودشو ناراحت گرفت و گفت:وای یعنی اینقدر پیر شده ام من؟

-         نه،نه من کلا حدس زدنم خوب نیست،اصلا خودت بگو

بهروز لبخند فاتحانه ای زد و گفت: من سی و سه سالمه

مهسا جیغ کوتاهی کشید و گفت:

-         وای چقدر خوب موندی اصلا بهت نمی یاد

بهروز گواهینامه رانندگی اش رو از جییبش در آورد و به مهسا نشون داد.مهسا نگاهی کرد و لبخند زد و گفت:

-         اگه راست میگی تو بگو من چند سالمه؟

بهروز سعی کرد قیافه متفکرانه ای بگیره و بعد گفت:

-         20 الی 21

مهسا خنده بسیار بلندی کرد و گفت:

-         دیدی دیدی تو هم خوب نتونستی حدس بزنی

بهروز با نگاهی پرسشگرانه گفت:

-         پس چند سالته؟

مهسا کماکمان می خندید و گفت: هفده و نیم

حالت عجیبی به بهروز دست داد که براش خیلی تازگی داشت.چند لحظه ای به فکر فرو رفت و تو افکارش غوطه ور بود که مهسا گفت:

-         بیا ببین این کارت پیش دانشگاهیمه!

******

مهسا خیلی وقت بود که پیاده شده بود و رفته بود اما هنوز هم خنده هاش و صداش تو گوش بهروز طنین انداز بود.

" تو کلاس 35 نفری ما،فقط 4 تا از دخترها دوست پسر ندارن و ضمناً 9 تا هم  ا.و.پ.ن  داریم!!!

مهسا اینها رو با یه شوق و ذوق کودکانه ای تعریف میکرد اما برای بهروز انگار پتکی بود بر سرش.

مهسا با همون اشتیاق کودکانه ای که سوار شده بود،با همون اشتیاقی که س.ک.س کرده بود و با همون اشتیاقی که از  ا.و.پ.ن  بودن 9 نفر از همکلاسی های پیش دانشگاهیش تعریف کرده بود رفت و دستی هم برای بهروز تکان داد...

بهروز اما نمیدانست چرا بعد از یه عمر دختر بازی این دختره اینقدر روش تاثیر گذاشته؟

بهروز کماکان توی ماشین گران قیمتش نشسته بود،کولر اما خاموش بود و شیشه ها پایین بود.خورشید داشت آخرین ترکشهای گرما را به سوی شهر پرتاب میکرد ولی هوا کماکان دم کرده و گرم بود. بهروز با خود می اندیشید:

-         خدایا چرا این طفل معصومها...

+ پیامک ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٧
comment نظرات ()

← صفحه بعد