داستانهای یه جوری هایی واقعی
|
||
"اشتیاق کودکانه"
خسته بود و کلافه،همه اش چشماش به ساعت بود که کی ساعت دو میشه بره خونه،تند و تند پولها رو شمرد و حسابها رو بست.رئیس شعبه اونطرف تر داشت با یکی دو تا مشتری که پشت درب مونده بودند جر و بحث میکرد اما او گوشش بدهکار این حرفها نبود.
موبایل که زنگ زد با خودش گفت :اه یه دقیقه نمی ذارند سرمون به کار باشه
با اکراه گوشی رو برداشت وقتی دید نوشته مهسا با بی حوصله گی جواب داد.صدای همسرش از پشت گوشی اومد:
- سلام عزیزم خسته نباشی کی میای؟
با بی حوصله گی جواب داد:
میام چه خبره حالا؟
- هیچی عزیزم من و مامانم اینها داریم میریم خونه دختر خاله ام،گفتم بهت بگم که غذا رو گازه
شنیدن این خبر خیلی حالش رو دگرگون کرد،افکار وحشتناکی توی کله اش وول زدند.فصدای همسرش اونو به خودش آورد
- چی شد علی جون؟ناراحت شدی؟اگه ناراحتی تا بمونم خونه؟
با دستپاچگی جواب داد:
نه نه تو برو باهاشون ایشالا که خوش بگذره.من هم شاید رفتم یه سر خونه بابام اینها،آخه عمه خانوم هم اونجاست
- اوکی هرطور دوست داری.مواظب خودت باش
باشه حتما.سلام برسون
گوشی رو که گذاشت حسابی کلافه بود،اون فکر لعنتی یه لحظه رهاش نمی کرد
به سرعت از بانک بیرون اومد و پشت ماشین نشست و گوشی موبایل رو در آورد،یه کم دو دل بود اما سریع شماره گرفت و تا خواست به درستی یا غلطی کار فکر کنه دیگه زنگ خورده بود و طرف مقابل متوجه شده بود،خواست قطع کنه اما خودش هم نفهمید چرا قطع نکرد
صدای نرم و با عشوه ای از پشت گوشی گفت:
الو... سـلام(کشیده و اطواری) چطوری
سلام خوبی منیژه،کجایی؟
...
خودش هم نفهمید چرا از منیژه دعوت کرده بره خونه اش و چرا منیژه قبول کرده؟
داشت دیوونه میشد آخه اون فقط 6 ماهه که عروسی کرده بود!!!
تمام مسیر راه رو یه حس عجیب داشت،وقتی از دور منیژه رو دید انگار بار اولش بود که اونو دیده باشه
...
منیژه روی مبل نشست و گفت :
چیه ؟از زنت و زندگیت راضی نیستی؟
او هیچی نگفت و فقط بالای سر منیژه ایستاد و آروم اونو بغل کرد و پیشونیش رو بوسید
منیژه سعی کرد خودشو عقب بکشه
- نکن علی! تو قول دادی
او اما بی توجه به این حرفها سعی کرد منیژه رو به خودش نزدیک تر کنه
- گفتم نکن دیوونه،من اگه اومدم فقط خواستم حال روحیت رو عوض کنم،چون دلم برات تنگ شده بود اومدم
علی اینبار با یه حرکت (مث قدیما) روسری منیژه رو در آورد
نکن کثافت بی شعور،به خدا جیغ میزنم آبرو ریزی راه میاندازم
- آخه چرا مگه بار اولمونه؟چهار سال چکار میکردیم بازهم همون جوریه دیگه؟چته مسلمون شدی؟ بعد یهو منیژه رو انداخت روی زمین
گم شو پست فطرت ولم کن(با صدای بسیار بلند) تو دیگه زن داری،برو هرکاری میخوای با اون بکن!!!
دلش میخواست ول کنه،دلش میخواست ادامه نده،اما یه اشتیاق کودکانه ای داشت.مث بچه ای که بهش میگن تا آخر شب نباید کادوی تولدتو باز کنی!!!
...
اون روز
منیژه با جیغ و فریاد خودشو از دست علی نجات داد و رفت ...
اما
نتونست بفهمه که درد علی سکس کردن نبود،نتونست بفهمه علی چیز دیگه ای تو وجودش بود اما نمی تونست بگه
اون شب
مهسا هرچی اصرار کرد و حتی تهدید به قهر و ... کرد علی حاضر نشد سکس کنند
میگفت خسته ام و اشتیاقی برای این کار ندارم!!!