داستانهای یه جوری هایی واقعی
|
||
"یکی بود و یکی نه بود"
یه روز یه دختری بود
نه ببخشید یه پسری بود
بذار یه کم فکر کنم......
آها همون اول درست گفته بودم اول یه دختری بود متولد 1/1/ ..13 بود
بعد یه پسری بود
پسره رو حتماً میتونید حدس بزنید که متولد کی بود؟نه نمی تونید؟
خب بعد از دختره بود دیگه. چه میدونم یه روز از یه ماه بود شاید
بماند...
یه روز یه پسری بود
نه ببخشید یه دختری بود
بذار یه کم فکر کنم .......
آها باز هم همون اولی درست بود اول یه پسری بود توی خونه اش پشت میز کامپیوترش نشسته بود
بعد یه دختری بود که ....
نه گمون کنم دوتا دختر بودن
چه میدونم...(داستان رو در ادامه مطلب دنبال کنید)
ادامه مطلبجمعه بود
با هم رفته بودن بیرون و طبق معمول بحث همیشگی
بریم ؟
نه
چرا ؟
همینجا که خوبه!!!
ببین یه سوال تو کلا با رفتنمون مخالفی یا الان شرایطش نیست
خوب معلومه که الان شرایط جور نیست...
شنبه بود
پیش از ظهر
الوو سلام
چطوری؟
خوبم.تو چطوری؟
من خوب نیستم خیلی دلم واسه ات تنگه.میای بریم
نه نمیشه
آخه روحیه هردومون خرابه
نه کار دارم کلاس دارم بعد از کلاس میخوام با بابام برم کابینت بخرمواسه خونه
تا چند طول میکشه کارات؟
تا هشت و نه
باشه من دارم میرم اونجا،تو هم بعد از کارات بیا و بگو دارم میرم باغ الهام مهمونی.مهمونی های الهام هم که تا یک و دو طول میکشه
نه نمیشه
اوکی حالا باز بهش فکر کن
نه نمیشه
باشه خداحافظ اما بهش فکر کن.
شنبه بود
عصر ساعت 4
الو...
ال. سلام
الو سلام چیه ؟چرا گریه میکنی؟ چیزی شده؟تقصیر منه؟
نه بابا از کارم خسته ام از شرایط خسته ام
میای بریم؟بیام دنبالت؟کجایی الان
نه بابا کلاس دارم
ببین با این وضع روحیت کلاس رو بی خیال شو
نه نمیشه
باشه پس شب منتظرتم
نمیام
به خدا اینبار رو به خاطر خودت میگم.یادت نیست میگفتی که من بهت آرامش میدم.الان مگه نیاز به آرامش نداری؟؟؟
دارم اما نمی یام
شنبه بود
شب ساعت یازده
الو..
الو سلام کجایی؟
خونه
ببین من اینجام خیلی هم تنهام تورو خدا فردا صبح رو دوساعت مرخصی بگیر و بیا اینجا ببینمت
نه نمیشه کار دارم
ببین به خدا اینبار واسهخودم میگم و خودت.تو بیا و بعد هم با روحیه خوب برو سر کارت
نه نمیشه
حالا فکراتو بکن
میخوام بخوابم
باشه برو اما فکر کن بهش من صبح زود زنگ میزنم
بای
شنبه بود نه ببخشید یکشنبه بود
ساعت یک ونیم صبح
خوابش نمی برد کلافه بود و مث بچه کنکوری ها استرس داشت
بیش از هزار بار با هم بوده اند اما این بار ...
ساعت ها آرام آرام و یواش و یواش و ذره ذره میگذشتند...
هر یک ساعت یکبار یه مسیج براش میفرستاد میدونست موبایلش خاموشه اما میفرستاد تا صبح که بیدار میشه بفهمه دیشب تو دلش چه غوغایی بوده
.
.
.
بلاخره صبح شد
صدای بوق گوشی می آمد اما کسی جواب نمی داد...
توی اوج نا امیدی به خودش وعده میداد :
شاید داره میاد اما میخواد منو سوپرایز کنه
یکشنبه بود
هشت ربع کم صبح
الو...
الو سلام...
دل تو دلش نبود
مث بچه ای که تونسته باشه با غول چراغ جادو حرف بزنه
الو سلام کجایی؟
تو تاکسی
تاکسی چرا؟
ماشین ندارم امروز
انگار که آب سردی بر سرش بریزند
تمام خاطرات این چند ساله که دیشب هم بارها و بارها مرورشون کرده بود
مام لحظاتی که دیشب با یادآوریشون به اوج لذت رسیده بود،حالا داشت از جلوی چشماش رد میشد...
نمی دونست خاطرات در عرض این چند ساعته تیره و تار شده اند یا اشک چشمهاش نمی ذاره که خاطرات واضح به نظر برسند
یه چیزهایی گقتند و شنیدند و ...
اما هیچ چیز دیگه براش معنا و مفهومی نداشت...
کلا زندگی براش...
واقعا نم یدونست چی بگه؟
آخرین جملاتی که مثل همیشه با خودش تکرار میکرد و به خودش دلداری میداد این بود
"شاید نمی دونست چقدر به همدیگه احتیاج
داریم وگرنه....."