داستانهای یه جوری هایی واقعی

طنز

جدیدترین خودرو کروکی توسط جوان خلاق ایرانی ساخته شد!!!+عکس

جدیدترین خودرو کروکی توسط جوان خلاق ایرانی ساخته شد!!!+عکس
گروه: طنز و سرگرمی
+ پیامک ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

داستان شماره هفت

"چند عدد هلوی سالم"

 

ساعت ده و نیم شب بود اما مغازه هنوز شلوغ بود

 

با خودش گفت:

 

اه هر وقت کار داریم اینجوری میشه ها.گه به این زندگی سگی که من دارم.اگه بابام معتاد نشده بود اگه مامانم نرفته بود شوهر کنه اگه...

 

صدای دورگه منصور خان اونو به خودش آورد

 

- هوی ی ی.گوساله بازم که رفتی تو فکر.شد یه کاری ما به تو بگیم نری سه روز دیگه بیای؟

 

بلند گفت:

 

آخه آقا پلاستیک بزرگا گیر کرده.زیره.باید دو کیلویی ها رو در بیارم تا بتونم اونا رو بیارم بیرون وگرنه همه اش پاره میشه

 

- جون بکن هر غلطی میکنی مردم معطلن

 

منصور خان بعد از این رو به خانوم جوون و بسیار خوشکلی که ایستاده بود کرد و گفت:

 

- ببخشید خانوم مهندس معذرت میخوام.میخواین بذارین همه میوه هاتونو پلاستیک بزرگ که آورد پلاستیک کنه براتون بیاره در خونه

 

خانومه با یه عشوه ای جواب داد:

 

- نه دیگه زحمت نم یدم یه دو دقیقه می ایستم

 

...

 

دوباره با خودش فکر کرد:

 

اگه یه درصد هم ممکن بود منصور خان بهش اجازه بده که زودتر بره.سر این پلاستیکها دیگه محاله بذاره بره.شش سال بود شاگرد اینجا بود از هفت سالگی.دیگه منصورخان رو مث کف دستش میشناخت.

 

...

 

- بفرما منصور خان

 

- به به آقا زحمت کشیدن پلاستیک آوردن.خسته نشی یه وقت!!!

 

علیرضا با لبخندی گقت:نه خسته نشدم

 

- نیشتو ببند کره خر! سه روزه رفتی واسه چهار تا پلاستیک حالا هم وایسادی بر و بر منو نیگا میکنی و ترتر میکنی.زود باش میوه های خانوم رو بذار تو کیسه.بدو

 

تا اومد بره دوباره منصور خان داد زد:

 

- نه نمی خواد وایسا بینم میری میوه های مردم رو میریزی رو زمین.

 

تو گمشو برو میوه ها رو دستچین کن...حسین بدو بیا این میوه ها رو بکن تو کیسه

 

...

 

رفت به سمت میوه های صندوقهایی که باید برای فردا آماده می کرد.صندوقهایی که میوه های گندیده و یه کم مورد دارش رو جمع میکنن و به قیمت پایین تر می فروشن و بعضی هاشو هم که دور میریزن

 

همینطور که میخواست صندوق اولی رو برداره نگاهش به گوشه خیابون افتاد و اونو دید که توی تاریکی در حالی که چادر مشکیشو محکم به خودش پیچیده

 

...

 

دستهاشو ها کرد و صندوق ها رو گذاشت پایین

 

با خودش فکر کرد:

 

بیچاره پیره زن کاش میتونستم یه جوری کمکش کنم.اما چه جوری؟من که پولی ندارم

 

- آخه منصور خان حقوق اونو میداد به عمه اش که سرپرستش بود- پس چیکار کنم

 

یه فکری به سرش زد.ایستاد و منصور خانو نیگا کرد و مطمئن شد که حواسش نیست

 

به سرعت به طرف پیرزنه دوید و وقتی رسید به نبش خیابون پرید پشت دیوار و رو به پیرزنه گفت:

 

سلام ننه

 

 پیرزنه که از دیدن اون شوکه شده بود با حالتی ترسان گفت:

 

علیک سلام چیه؟

 

ببین ننه من میخوام یه کمکت کنم.اون صندوق قرمزه رو میبینی.من توی اون یه چندتا هلوی تازه و رسیده میریزم و بعد له شده ها رو میریزم روش.شما اینجا بشین وقتی ما مغازه رو بستیم برو ورشون دار

 

بعد تند دوید و رفت.

 

...

 

 ته دلش غوغایی بود.خیلی خوشحال بود که میتونست به اون پیرزنه کمک کنه.داشت با دقت چندتا هلوی درشت رو داخل صندوق کنار له شده ها میذاشت که سوزش شدیدی رو توی کمرش احساس کرد در حدی که از فشار اون به زمین خورد

 

- کره خر پدر سگ! بی پدر و مادر حالا دیگه از من دزدی میکنی؟

 

گوساله عوضی.شیش سال نون و نمکمنو خوردی و حالا ...

 

شدت ضربه های منصو رخان باعث شده بود تمام سر و صورتش خونی بشه

 

از بین دست و پای بچه ها که داشتن اونو از دست منصور خان نجات میدادن چیزی رو دید که قلبش کنده شد

 

پیرزنه داشت آروم آروم میرفت...اونم با دست خالی.....

 

10/701389

 

شیراز

+ پیامک ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٠
comment نظرات ()