داستانهای یه جوری هایی واقعی
|
||
خسته بود
سه روز کوهنوردی،حسابی خسته اش کرده بود
انقدر خسته بود که حتی قید دوش گرفتن رو هم زد
کوله پشتیشو با بی حوصلگی خالیکرد روزمین و لوازم رو برانداز کرد و بعد رفت افتاد تو تخت...
داشت چرتش میبرد که یادش افتاد به موبایلش
به زور از جاش بلند شد و شارژر رو پیدا کرد و زد به برق و گوشی رو زد بهش و خوابید
صبح ساعت 8 گوشی اتوماتیک روشن شد.اخه یادش رفته بود تنظیماتش رو دیس ایبل کنه
صدای زنگ مسیج پشت سر هم میومد
اول خواست بی خیال بشه ولی تعداد مسیج ها و صدای زنگشون باعث شد بد خواب بشه
بلند شد و با بی حوصلهگی رفت به سمت موبایل و بعد دوباره اومد افتاد تو تخت
مسیج اول از مهرداد بود پسر خاله اش
وای...
تازه یادش اومد که تولدشه
مسیجها همه مال دیروز عصر بودند که گوشیش خاموش شده بود
با خوشحالی نشست لب تخت و جاب تشکر امیزی برای پسر خاله فرستاد
تک تک مسیجها رو خوند و جالبه که با خوندن هر کدومشون حال خوبی بهش دست میداد ...
یهویی مسیج آخری رو دید
استاد ولی افغ...
نوشته بود تولدت مبارک با یه شکلک هم اخرش
بی تفاوت دیلیت کرد مسیج رو
یکی دیگه هم بود
اینم همون بود و اینو هم دیلیت کرد
با وجودی که چند تا مسیج دیگه بود که هنوز نخونده بود فقط یه نیگاه سر سری به لیست مسیج ها انداخت تا ببینه دیگه از اون مسیجی هست یا نه
نبود
موبایل رو پرتاب کرد به یهگوشه و بلند شد خیلی ارام مثل همیشه یه ک ورزش کرد و ریشش رو تراشید و دوش گرفت...
*********
به دفتر که رسید سریع رفت سراغ اینترنت و وبلاگش
دقیقا یه سال پیش بود که اون داستان رو نوشته بود
یه بار با دقت خوندش و تک تک اتفاقات اون روز و اون شب تو ذهنش تداعی شد
*********
عجب دنیاییه
پارسال چشم به راهش بود و امسال اونقدر براش بی تفاوت که مسیجش رو دیلیت کرد
پارسال دوست داشت همه نباشن و اون باشه و امسال دلش میخواد هیچکس نباشه
پارسال چشم به راه اومدنش بود و یه پیامک از او و حتی حاضر بود به خاطرش خراب کنه همه چیزو
امسال که خراب کرده همه چیز رو دیگه اونو هم نمی خواد
یادش افتاد به یه مسیج
"گاهی گمان نمی کنی و میشود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گایی و بخت یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود"
*********
خیلی فکر ها به ذهنش رسید
خیلی چیزها رو از خدا میخواست
اما آخرین چیزی که به خاطرش رسید باز هم یک مسیج بود
"ما به این دنیا آمده ایم تا با عشق ورزیدن قیمت پیدا کنیم
نه اینکه به هر قیمتی عشق بورزیم..."
*********
داشت چشماشو میبست تا داستان تموم بشه که بازهم یادش افتاد به یه مسیج
"وای باران بارن
شیشه پنجره را باران شست
از دل ما امــــــا
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ "
چشمش رو رو هم گذاشت
چه کسی این نقش عجین شده را از دلش خواهد شست؟
جز خود آنکه روزی نقش زده بود...
*********
یادش اومد که باید یه تغییراتی تو دکوراسیون اتاقش بده
یعنی باید یه چیزهایی رو برداره
میخواست داستان رو ببنده
خیلی فکر کرد
یادش اومد به یه شعر
"شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی
هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است"
*********
حس میکرد یه آدم جدید داره از تو وجودش متولد میشه
کار دنیا براش جالب بود
یه روز یه تولد با دونفر
یه روز یه نفر با دوتا تولد
تولد خود جدیدش رو به خودش تبریک گفت
تولد اونی که دیگه حاضر نیست به هر قیمتی عشق بورزه
به هر قیمتی دوست بداره
و عشق و دوست داشتن رو گدایی کنه...
*********
عجب رسمیه
رسم زمونه
میرن آدما
از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه
16ر3ر1390