داستانهای یه جوری هایی واقعی
|
||
"یکی بود و یکی نه بود"
یه روز یه دختری بود
نه ببخشید یه پسری بود
بذار یه کم فکر کنم......
آها همون اول درست گفته بودم اول یه دختری بود متولد 1/1/ ..13 بود
بعد یه پسری بود
پسره رو حتماً میتونید حدس بزنید که متولد کی بود؟نه نمی تونید؟
خب بعد از دختره بود دیگه. چه میدونم یه روز از یه ماه بود شاید
بماند...
یه روز یه پسری بود
نه ببخشید یه دختری بود
بذار یه کم فکر کنم .......
آها باز هم همون اولی درست بود اول یه پسری بود توی خونه اش پشت میز کامپیوترش نشسته بود
بعد یه دختری بود که ....
نه گمون کنم دوتا دختر بودن
چه میدونم...(داستان رو در ادامه مطلب دنبال کنید)
رفتن خونه پسره .....
یه روز یه دختری بود نه ببخشید
یه پسری بود
بذار ببینم....
این دفعه مثل اینکه دومی درست بود
بله یه پسری بود که عاشق شده بود
عاشق یه دختری بود
چه میدونم.....
یه روز یه دختری بود نه ببخشید
یه پسری بود
بذار ببینم....
آها یه دختری بود که مدعی بود عاشقه
عاشق کیه؟
عاشق چیه؟
عاشق اصلا چه جوریه؟
چه میدونم......
یه روز یه دختری بود نه ببخشید
یه پسری بود
بذار ببینم....
اینبار هم زور پسرها چربید و یه پسری بود
حرف دل و زبونش یکی بود
اگه میگفت دوستت دارم داشت و اگه میگفت برو گمشو ....
ولی دختره
اگه میخواست بگه دوستت دارم نمی گفت!!! خودش هم نمی دونست چه مرگشه
بدتر از اون
وقتهایی که میخواست بگه برو گمشو میگفت
"دوســـــــتـــــت دارم!!!!!!!!!!! "
یه روز یه دختری بود نه ببخشید
یه پسری بود
بذار ببینم....
آهان این بار هردوشون بودن
یه روز هم نبود
مدتهای مدیدی بود
با هم بودن اما با هم نبودن شاید هم نه بودن!!!
باهم میخوابیدن اما بیدار بودن
بیدار بودن اما خواب همو میدیدن
با هم بودن
امـــــــــــــــا
قدرشو نمی دونستن
یا
فکرشو نمی کردن
یا باور نمی کردن
چه میدونم........
یه روز یه دختری بود نه ببخشید
یه پسری بود
بذار ببینم....
بله هردو بودن باز هم هردو بودن
خسته شده بودن از زندگی و از روزمره گی
خسته شده بودن از حس خستگی و له بودن و له دیدن
خسته شده بودن از بودن شاید هم از نه بودن یا از نبودن!!!
خسته .......
یه روز یه دختری بود نه ببخشید
یه پسری بود
بذار ببینم....
یه پسری بود که
تصمیم گرفت
وای !!!!
با اون ذهن خسته اش!!!
و بدتر از اون دختری بود که
به جای کمک کردن خرابتر کرد
وای
آخه اونم ذهنش و تنش خسته بود
.
.
.
یه روز یه دختری بود
اما
یه پسری نبود
گریه بود اما آغوش و شانه نبود
.
.
.
یه روز یه پسری بود
اما
یه دختری نبود
یعنی بود اما اونی نبود که باید بود
گریه بود
آغوش بود
سینه بود
اما سری نبود برای روی اونی سینه
.
.
.
یه روز یه دختری بود نه ببخشید
یه پسری بود
بذار ببینم....
آها یه پسری بود
که خطر میکرد
یه دختری بود که نمی فهمید اینو
شاید هم میفهمید اما بیشتر از خطر کردن میخواست
چه میدونم .....
یه روز یه دختری بود نه ببخشید
یه پسری بود
بذار ببینم....
آها هردو بودن
تازه یه پسر دیگه هم بود
یه گوشه دنجی بود که انگار تموم دنیا بود.....
یه روز یه دختری بود نه ببخشید
یه پسری بود
بذار ببینم....
باز هم انگار هردوشون بودن
گمون کنم یه دختر و یه پسر دیگه هم بود
شهر به نظر غریب میومد
کلاهبردارها مظلوم نمایی میکردند
یکی به رستوران دعوت میشد گمونم
و یکی هم دلش میخواست کتک بزنه
یکی دلش میخواست بره سفر
یکی هم دلش میخواست مخالف باشه
شاید هم دلش نم یخواست یا دلش نه میخواست
چه میدونم....
یه روز یه دختری بود نه ببخشید
یه پسری بود
بذار ببینم....
نه مثل اینکه اینها دیگه همه اش با هم هستند
آره
اینبار هم با هم بودن
یکی بود و یکی دیگه هم بود
یکی گفت و گفت و گفت از عشق
یکی نگفت و شاید هم نه گفت
تازه به این هم فکر نکرد که
هــــمـــــه عمرش یکبار هم از این حرفها نگفته
تازه به این هم فکر نکرد که فقط همیشه شنیده
تازه به این هم فکر نکرد که در بهترین حالت ممکن فقط گفته من هم!!!!!!!!!
یا شاید me too
تازه با خودش فکر هم نکرد که تا بوده و نبوده پسرها باید این کارها رو بکنند نه دخترها
تازه...
چه میدونم بابا
اصلا تازه نه کهنه........
یه روز یه دختری بود نه ببخشید
یه پسری بود
بذار ببینم....
وای مثل اینکه کار خراب شد دوباره
اینبار یه دختری بود
که دلش میخواست همه چیز به هر قیمتی ماله خودش باشه
خودش هم نمیدونست چرا یاد اون روزهای بچه گیش افتاده بود که عروسک چینی خوشکل و سوگلیشو زمین زده بود و شکسته بود
یادش افتاده بود به اینکه باباش هر چی گشته بود نمونه اون عروسک رو براش پیدا نکرده بود
شاید هم نمونه اون رو برای عروسکه پیدا نکرده بود
اما در هر حال باباش عروسک رو با هزار بدبختی چسبونده بود
یادش میومد که درسته عروسک مث اولش نبود اما از هیچی بهتر بود
یادش میومد که درسته عروسک شکسته بود اما فقط خود عروسک و اون میدونستن که عروسک شکسته ..... از دور چیزی پیدا نبود
یادش میومد که چقدر باباشو سرزنش میکرد که عروسکم رو خوب نچسبوندی
یادش میومد که میخواست با این کارش کاری کنه که مامانش یه وقت بهش گیر نده بگه چرا عروسکتو شیکستی!!!!
یه روز یه دختری بود نه ببخشید
یه پسری بود
بذار ببینم....
وای کار به جاهای باریک کشید باز
اینبار نوبت پسره هست که باشه اما دختره کجاست؟
توی خودش یا توی غرور خودش یا توی تفکرات خودش یا توی حال خودش یا توی غصه خودش یا توی دلتنگی های خودش...
توی هرچی بود توی این قسمت داستان ما نبود
بله پسرک بود و قصه
"بود و نبود"
میخواست یکی نباشه و یکی باشه
اما میترسید وقتی یکی نباشه اون یکی هم نباشه
تازه یه دردسر دیگه
پسره از بودن ترسیده شده بود
از تملک و مالکیت میرنجید
و از خیلی چیزهای دیگه
از چی؟
چه می دونم.......
یه روز یه دختری بود نه ببخشید
یه پسری بود
بذار ببینم....
وای وای وای
اینروزها رو دیگه ندیده بودم
اینجاش رو دیگه نخونده بودم
یه روز بود که نه پسری بود و نه دختری بود شاید هم نه بود....
.
.
.
چه خوب شد از خواب پریدم و از کابوس دیدن راحت شدم
فقط هرچی فکرش رو میکنم نمی دونم
یعنی یادم نمی یاد که از اولش کابوس میدیدم
یا فقط تیکه آخرش و نبودن هیچ کس کابوس بود.....
یه روز یه دختری بود نه ببخشید
یه پسری بود
بذار ببینم....
آها
اینبار مطمئنم که یه پسری بود
از بودن دختره مطمئن نیستم و با عرض پوزش بنا به دلایلی نمی توانم کنکاش کنم ...
پسره خسته بود
و دختره چه بود و چه نبود و چه نه بود هم خسته بود
.
.
.
بگذریم بریم سر قصه خودمون
یکی بود یکی نبود
.
.
.
راستی واقعاً نمی شه که نوشت
"یکــــی بود و اون یـــــــکی هم بود؟؟؟ "
.
.
.
قصه ما به سر رسید
نه ببخشید قصه ما
ســــــر دراز دارد .....
کلاغه هم به خونه میرسه طبق معمول هر شب
بالا بریم سرمون میخوره به سقف
پایین بیایم قالی ماشینی چینی زیر پامونه
قصه ما
ولـــــــــــــــــــی
راست بود
به خدا.*
خدا یار و نگهدار